شما چه می کردید؟؟
در شهري در انگليس، آرايشگري زندگي ميكرد كه
سالها بچهدار نميشد.
او نذر
كرد كه اگر بچهدار شود، تا يك ماه سر همه مشتريان را به رايگان اصلاح كند.
بالاخره او بچهدار شد!
روز اول يك شيريني فروش وارد مغازه شد پس از
پايان كار، هنگامي كه قناد خواست پول بدهد، آرايشگر ماجرا را به او گفت.
فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازهاش را
باز كند، يك جعبه بزرگ شيريني و يك كارت تبريك و تشكر از طرف قناد دم در بود.
روز دوم يك گل فروش به او مراجعه كرد و هنگامي كه خواست حساب كند، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز
وقتي آرايشگر
خواست مغازهاش را باز كند، يك دسته گل بزرگ و
يك كارت تبريك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود.
روز سوم يك مهندس ايراني به او مراجعه
كرد. در پايان آرايشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول
امتناع كرد.
حدس بزنيد فرداي آن روز
وقتي آرايشگر خواست مغازهاش را باز كند، با چه نظرهاي روبرو شد؟
فكركنيد. شما هم يك ايراني هستيد.

اول حدس بزنید سپس جواب را در ادامه مطلب ببینید...

برای خواندن ادامه مطلب بر روی لینک زیر کلیک کنید
اين وبلاگ کلبه سبزي است در يک جنگل مه آلود با يک فانوسي که کور سوي نورش متحيران عالم را به گرد خويش مي خواند. در کلبه سفره ناني داريم خشک ولي خندان آتشي داريم گرم ولي کم سو و قلبي داريم گرم گرم گرم که عقيده داريم آتش از قلب ما گرم مي شود هر کس بخواهد مهمان ماست و ما او را دوست داريم.. نظرات خود را براي بهبود وبلاگ مطرح نماييد .